خلوتی با اهلی شیرازی
شمارهٔ ۲۲۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سرومن، صد خارم از دست تو در پا رفته استدست من گیر از کرم چون پایم از جا رفته است
۲
بعد از این خواهد ز صحراسیل خون آمد بشهربسکه خون دل ز چشم ما بصحرار رفته است
۳
هیچکس را خاری از دست غمت بر پا نرفتهر چه رفت از زخم بیداد تو بر ما رفته است
۴
آفتاب من اگر از روی زین گردد بلندپست گردد کار مه هر چند بالا رفته است
صفحهٔ ۱ از ۲