خلوتی با اهلی شیرازی
شمارهٔ ۳۶۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون کوهکن با بیستون گفتم توانم راز گفتطاقت نبودش کوه هم حرفی که گفتم بازگفت
۲
ز اول نظر در روی او دیدم هلاک خویشتنانجام حال عاشقان هم از آغاز گفت
۳
از غمزه غماز او رسوای عالم گشته اممسکین کسی کاحوال خود با مردم غماز گفت
۴
چون سایه شد سرو سهی خاک ره آنسرو قدکار از نیاز اینجا رود نتوان سخن از ناز گفت
صفحهٔ ۱ از ۲