خلوتی با اهلی شیرازی
شمارهٔ ۴۸۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نیست جان رفتن که نور از چشم روشن میروداین بود کان نور چشم از دیده من میرود
۲
دست من گیرید یا دامان او کز رفتنشپایم از جا، صبرم از دل، جانم از تن میرود
۳
همچو برق از دیده رفت آن شوخ خرمنسوز منوه که از آه درون دودم به خرمن میرود
۴
دامن چون دامن صحراست دایم لالهزاربس که خون دل ز چشمم تا به دامن میرود
صفحهٔ ۱ از ۲