خلوتی با اهلی شیرازی
شمارهٔ ۱۲۹۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دی بسکه چو گل در نظر افروخته بودیدوشم همه شب در جگر سوخته بودی
۲
میآمدی از مکتب و می کشتیم از نازگویا همه عاشق کشی آموخته بودی
۳
در چشم من از خون جگر سوسنی آمدآن لعل قبایی که بنو دوخته بودی
۴
میسوزم ازین غم که زیان شد همه بر منتیری که پی صید خود اندوخته بودی
صفحهٔ ۱ از ۲