خلوتی با اهلی شیرازی
شمارهٔ ۱۳۰۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دی شامگه کز پیش من مرکب بتندی تاختیرفتی چو خورشید از نظر روز مرا شب ساختی
۲
چون خون نریزد چشم من کز بعد عمری یکشبمساقی شدی می دادیم بازم ز چشم انداختی
۳
ای در میان گلرخان قد تو در خوبی علمبشکست بازار بتان هرجا علم افراختی
۴
ناگه نظر کردی بمن گفتم طبیب من شدیتا حال خود گفتم ترا با دیگران پرداختی
صفحهٔ ۱ از ۲