خلوتی با اهلی شیرازی
شمارهٔ ۱۳۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من لایق آن نیستم تا یار همرازم کنیای من سگت خواهم دمی پیش خود آوازم کنی
۲
گاهم کنی خندان نظر گویم شدی یارم دگرچشمی بگردانی دگر بیگانه تر بازم کنی
۳
تو میروی با دیگران خندان لب و بازیکنانمن منتظر تا ناگهان چشمی بصد نازم کنی
۴
شبها تو در خواب ایپسر من منتظر بر خاک درباشد برون آیی سحر بر رو دری بازم کنی
صفحهٔ ۱ از ۲