خلوتی با غالب دهلوی
شمارهٔ ۷۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای که گفتی غم درون سینه جانفرساست، هستخامشیم اما اگر دانی که حق با ماست، هست
۲
این سخن حق بود و گاهی بر زبان ما نرفتچون تو خود گفتی که خوبان را دل از خاراست، هست
۳
دیده تا دل خون شدن کز غم روایت می کنیگر بگویم کاین نخستین موج آن دریاست، هست
۴
دیدی آخر کانتقام خستگان چون می کشندآن که می گفتیم ما کامروز را فرداست، هست
صفحهٔ ۱ از ۳