خلوتی با غالب دهلوی
شمارهٔ ۷۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به وادیی که در آن خضر را عصا خفته ستبه سینه می سپرم ره اگر چه پا خفته ست
۲
بدین نیاز که با تست ناز می رسدمگدا به سایه دیوار پادشا خفته ست
۳
به صبح حشر چنین خسته رو سیه خیزدکه در شکایت درد و غم دوا خفته ست
۴
خروش حلقه رندان ز نازنین پسری ستکه سر به زانوی زاهد به بوریا خفته ست
صفحهٔ ۱ از ۳