خلوتی با غالب دهلوی
شمارهٔ ۱۲۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کو فنا تا همه آلایش پندار برداز صور جلوه و از آینه زنگار برد
۲
شب ز خود رفتم و بر شعله گشودم آغوشکو بدآموز که پیغاره به دلدار برد
۳
گفته باشی که به هر حیله در آتش فگنشغیر می خواست مرا بی تو به گلزار برد
۴
باز چسبیده لب از جوش حلاوت با هممرگ مشکل که ز ما لذت گفتار برد
صفحهٔ ۱ از ۳