خلوتی با غالب دهلوی
شمارهٔ ۲۳۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
راهی ست که در دل فتد ار خون رود از دلناید به زبان شکوه و بیرون رود از دل
۲
آتش به دمی آب تسلی شود و منخون گردم ازان تف که به جیحون رود از دل
۳
خواهم که غم از کلبه من گرد برآردتا خواهش پیمودن هامون رود از دل
۴
سیل آمد و جوشی زد و در بحر فرو شدنیرنگ نگاهش چه به افسون رود از دل؟
صفحهٔ ۱ از ۳