خلوتی با عیوقی
بخش ۸ - سخن گفتن ورقه با پدر و جواب دادن پدرش
ورقه و گلشاه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو از شعر فارغ شد آمد بپایبغرید چون رعد نالان ز جای
۲
بنزد پدر رفت گفت ای پدرپسر رفت و عمر پسر شد بسر
۳
مراین درد را چاره کن، زودباش!وگرنه شدم من، تو بدرود باش!
۴
پدر گفت ای نازش جان بابنگر سر نتابی ز فرمان باب
صفحهٔ ۱ از ۷