شعر را زندگی کن
خلوتی با سعیدا

شمارهٔ ۱۶۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
منظور من جز او چه بود در نظر که نیستاز حال دل چه شکوه کنم بی خبر که نیست
۲
حرف از دهان او چه زنم راه حرف کوبر آن میان چه دست توان زد کمر که نیست
۳
افتاده ام چو مرغ کبابی در این دیارعزم کدام شهر کنم بال و پر که نیست
۴
شادی روا نداشت ولی چون کند فلکدر کارخانه اش غم از این بیشتر که نیست
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth