خلوتی با سعیدا
شمارهٔ ۱۸۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در شکنج زلف او دل تاب نتواند گرفتچون کتان، کام از شب مهتاب نتواند گرفت
۲
کی لب شیرین کند کار نگاه تلخ راجای می را گر دهد جان آب نتواند گرفت
۳
کام از کامل عیاران یافتن آسان مدانکس دمی آب از گل سیراب نتواند گرفت
۴
بی ریاضت کی ملایم می شود طبع ثقیلنرم خویی را کس از سنجاب نتواند گرفت
صفحهٔ ۱ از ۲