خلوتی با سعیدا
شمارهٔ ۲۳۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ساغر از گردش ادوار چه پروا دارداز شکستن سر سرشار چه پروا دارد
۲
دوری از روی تو دل را ز سیاهی غم نیستبی تو آیینه ز زنگار چه پروا دارد
۳
دل خون بستهٔ من عاشق زخم ستم استعندلیب چمن از خار چه پروا دارد
۴
منع دل کس نتواند کند از کوی حبیبعندلیب از در و دیوار چه پروا دارد
صفحهٔ ۱ از ۲