خلوتی با سعیدا
شمارهٔ ۲۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به هر وادی که آبادی است آن وادی جفا دارددر آن صحرا که معموری نمی باشد صفا دارد
۲
تهی چون شد ز خود نی زیر و بم را ساز می گرددنوای عیش و عشرت را در این جا بینوا دارد
۳
تسلی، ناشکیبایی، جفا، پیمان شکستن، عهد بربستنچه گویم این جهان بی وفا با خود چها دارد
۴
نه شادی دارد از بودن نه غم دارد ز نابودنکه در شهر تعلق پادشاهی را گدا دارد
صفحهٔ ۱ از ۲