خلوتی با سعیدا
شمارهٔ ۳۲۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای خوش آن روز که دل در خم گیسوی تو بوددر غم روی تو آشفته تر از موی تو بود
۲
دل به هر تار سر زلف تو می زد چنگیچه کند شاهد عادل به میان روی تو بود
۳
آن که آتش به جهان در زد و عالم را سوختگفتگوی رخ زیبای تو و خوی تو بود
۴
بوی کردم گل و از کار شدم صبحدمیظاهراً در نفس باد صبا بوی تو بود
صفحهٔ ۱ از ۲