شعر را زندگی کن
خلوتی با سعیدا

شمارهٔ ۳۲۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دیدم به چشم سر، که سکندر نشسته بوددر چنگ انفعال دلش ریش و خسته بود
۲
آیینه اش ز پای ستوران نمود رویاو دل مثال آینه ز آیینه شسته بود
۳
احوال ملک [و] حشمت دارا ز من بپرسجم بر زمین فتاده و جامش شکسته بود
۴
دیدم به نقش ساده بتی سجده می نموددی زاهدی که نقش به دیوار بسته بود
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth