خلوتی با سعیدا
شمارهٔ ۳۹۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من و آن قامت شوخی که در هنگام جولانشنشاند سرو را در خاک، اول تیر مژگانش
۲
به هنگام تبسم معجزانگیز است آن لب هاکه گویا می چکد آب حیات از لعل خندانش
۳
چه بی رحم است چشم فتنه انگیز کماندارشکه خون خشم می جوشد چو دل از نیش پیکانش
۴
بسان [جسم] آخر روح او هم خاک خواهد شدکه از تن پروری ها استراحت می کند جانش
صفحهٔ ۱ از ۳