شعر را زندگی کن
خلوتی با سعیدا

شمارهٔ ۵۱۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
به روی سینه سیل اشک باز از دیده برگردانبزن جاروب مژگان را و از دل گرد غم بنشان
۲
اگر خواهی به چشم کم نبیند هر که پیش آیدچو تیغ مغربی شو از لباس عاریت عریان
۳
مکن عیبم اگر تبعیت مردم نمی سازدمخلاف عادت ایشان بود آیین درویشان
۴
غبار جادهٔ کویت شدم ای آبروی جانقدم بر فرق من بگذار و گرد از روی خود بنشان
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth