خلوتی با سعیدا
شمارهٔ ۵۴۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به دل ها ناوک انداز است دایم ابروان توجدا هرگز ندیدم تیر مژگان از کمان تو
۲
به غیر از خویش رفتن چارهٔ دیگر نمی بینمکه باشد بی نشانی یک نشانی از نشان تو
۳
اگرچه پیش از این نشنیده بودم زان دهان حرفیدهانی کرده اند امروز مردم از زبان تو
۴
فلک کی می تواند شرح الوان نعم کردنکه یک پیچی است و اگر دیده از دستار خوان تو
صفحهٔ ۱ از ۳