شعر را زندگی کن
خلوتی با سعیدا

شمارهٔ ۵۴۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
خیالم تا به سرو قامت او گشته هم زانوگهی با مه برابر می زند گه با فلک پهلو
۲
چنان از صورت آدم گریزانم که در معنینمی خواهم که باشد پیش رو آیینهٔ زانو
۳
ز بیم تیر مژگان ای دلا در زلف جا کردیاگر مردی بیا و جای کن در گوشهٔ ابرو
۴
سعیدا گفتگوها داشت از موی میان اوبسی من گرد واگشتم ندارد آن کمر یک مو
صفحهٔ ۱ از ۱
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth