شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۲۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
کرده ام از خون دل خالی ایاغ خویش رامی رسانم از می حسرت دماغ خویش را
۲
ایمن از ما نیستی با غیر خلوت می کنیاز تو پنهان می کند آیینه داغ خویش را
۳
سرنوشتی دارم از آوارگی آواره ترخضر راه من نمی داند سراغ خویش را
۴
تا شود پروانه ام کامل عیار سوختنکرده ام در روز و شب روشن چراغ خویش را
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth