خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۴۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر به دام افتد هوای گلستان در سر مراآتش پرواز گردد یاد بال و پر مرا
۲
آهن شمشیر من در صلب خارا برق بودسوخت خون ساده لوحی در رگ جوهر مرا
۳
صیقل آیینه ام در سنگ خارا می نموداز برای دیدن خود داشت روشنگر مرا
۴
آسمان با گوهر من آبرویی دیده بودساخت چون اخگر نهان در بحر خاکستر مرا
صفحهٔ ۱ از ۳