خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۱۲۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بسکه دارد سر هم چشمی گلشن مهتابکرده برخاک سرکوی تو مسکن مهتاب
۲
سر شبگردی آن قامت موزون داردقد گر از سرو کشد یک سر و گردن مهتاب
۳
از خیال تو دل خاک تجلی کده ای استشوخ چشمی کند از دیده روزن مهتاب
۴
شب ز دود دلم افلاک چنان سوخته استکه نشسته است به خاکستر گلخن مهتاب
صفحهٔ ۱ از ۲