خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۲۱۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جلوه باغ نظر و چهره گلستان دل استطره بی سر و سامان سرو سامان دل است
۲
اینقدر حیله ندانم ز که آموخته استمی خورد خون دل اما قسمش جان دل است
۳
دیده در پرده کند شمع تماشا روشنشب قدری که تماشای تو مهمان دل است
۴
جلوه هر نفسم شعله آتشبار استسینه پروانه شود جوش چراغان دل است
صفحهٔ ۱ از ۱