خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۲۴۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بزم حیرت را چراغ از دیده ما روشن استآنچنان کز اشک مجنون چشم صحرا روشن است
۲
ناخدا داند که طوفان است او را سرنوشتگر سوادش از خط یک موج دریا روشن است؟
۳
بسکه ذوق دیدنت داریم بعد از سوختندیده آیینه هم از صحبت ما روشن است
۴
بازوی فرهاد را نازم که شد خاک و هنوزاز شرار تیشه او چشم خارا روشن است
صفحهٔ ۱ از ۱