خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۲۴۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شمع راز من ز سیمای نگفتن روشن استاضطرابم از شکوه آرمیدن روشن است
۲
ای نقاب عارضت دلکش تر از دیدارهاشوخی حسن تو در چشم نهفتن روشن است
۳
خار خشکم را خیال شبنمی سازد بهارهمت دریا جوانمرد است بر من روشن است
۴
آفتاب بی زوال بی نیازی ذره ای استابر اگر گیرد فلک را چشم روزن روشن است
صفحهٔ ۱ از ۳