شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۲۷۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
آنکه صید عالم از چشم خماری کرده استیاد خود کرده است پنداری شکاری کرده است
۲
دیده در آیینه روی خویش و بیخود گشته استحیرتستان را بهارش نوبهاری کرده است
۳
گل به سر ساغر به کف پا در حنا می آید آهبیقراریهای ما جوش قراری کرده است
۴
می دهد بر باد هر ساعت غبار وعده ایهر نسیمی را فریب انتظاری کرده است
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth