خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۴۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بی یاد قامتش دل بیتاب من مبادچون سرو خوشخرام نباشد چمن مباد
۲
معشوق دیگران گل بر باد رفته استشوخ است نغمه گوشزد کوهکن مباد
۳
وقت اجابت است و دل شب دعا کنمجز خار گلستان تو در پیرهن مباد
۴
اشکم رساست از ته دل می کنم دعادر خلوت وصال تو راه سخن مباد
صفحهٔ ۱ از ۲