خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۴۳۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در دام تمنای تو گر بر سرم افتدپرواز غباری شود و از پرم افتد
۲
بر بیکسی خویش بنازم که ندارمترسی که هزیمت به صف لشکرم افتد
۳
خورشید ز ضعفم نبرد راه به بالیندر سایه خاشاکی اگر بسترم افتد
۴
پروانه پر سوخته خوی تو گرددگر دیده آیینه به خاکسترم افتد
صفحهٔ ۱ از ۲