خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۴۳۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گلستان شو ز می تا نوبهار از چشم رنگ افتدز بیتابی گلی هر گوشه با سروی به جنگ افتد
۲
تماشا می کند آیینه چشم غزالانشنگاه او اگر بر داغ تصویر پلنگ افتد
۳
خوش آن شوری که از نیرنگ چون مجلس بیاراییزگلبازی میان شیشه و دل جنگ سنگ افتد
۴
برای آسیا یک دانه را یک خوشه می سازدفریبت می دهد نشو و نما چون کار تنگ افتد
صفحهٔ ۱ از ۲