خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۴۴۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چه شد گردیدهام حیران، لبم خاموش میگرددشب وصلت در و دیوار چشم و گوش میگردد
۲
مروتپروری عاجزنوازی اینچنین بایدتحمل کیش میبیند تغافل کوش میگردد
۳
چو مضمونی که در دل بگذرد نازکخیالان راسخن هردم به گرد آن لب خاموش میگردد
۴
نه ساقی میشناسد نی صراحی نی قدح نی میدل دیوانه من خود به خود بیهوش میگردد
صفحهٔ ۱ از ۲