شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۴۵۶

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
گل ویرانه عاشق به روی آب می خنددبه سعی تیشه بیجوهر سیلاب می خندد
۲
بهار آرزو را عندلیب از گرد پرواز استگل امید از باغ دل بیتاب می خندد
۳
صبوحی می زند برگ گل از شبنم چه می داندکه صبح بی ثبات از مشرق سیماب می خندد
۴
به مسجد چون روم بی او نمی دانم چه می گویمنمازم می رود از خاطر و محراب می خندد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth