شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۴۵۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
از تماشای رخت شام و سحر می خندددر تمنای لبت پسته شکر می خندد
۲
شد غبارم ز شکر خندهای اکسیر نفسمی شوم زنده اگر بار دگر می خندد
۳
جور بینی اگر از وصل نشان می خواهیگل مقصود به گلزار خطر می خندد
۴
گریه ام خنده نما خنده ام اندوه فزاهر گل باغ جنون رنگ دگر می خندد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth