خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۴۵۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
میان مهربانی آنچنان بیگانه می خنددکه شمع از خجلتم می گرید و پروانه می خندد
۲
به پیری گشته ام بازیچه طفلی تماشا کنز شوخی زیر لب بر محرم و بیگانه می خندد
۳
چنان گرم است از دیوانه ام بازار خندیدنکه گوهر در محیط اخگر در آتشخانه می خندد
۴
ز عکس روی طفلان گلستان خوان بازیگوشبه رنگ گل در و دیوار مکتبخانه می خندد
صفحهٔ ۱ از ۲