خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۴۵۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دید در خواب که بر وضع جهان می خنددشد جنون عاقل و دیوانه همان می خندد
۲
دل پاک از من و کالای جهانی تزویرنور این ماه به سامان کتان می خندد
۳
دیده خجلت کشد از منع دل دور اندیشهمچو آن پیر که بر وضع جهان می خندد
۴
سبزه شوخی مجنون دمد از گریه منبه گرانجانی خود ریگ روان می خندد
صفحهٔ ۱ از ۴