خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۴۷۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلی کز غمش می به ساغر نداردالهی که تا حشر سر بر ندارد
۲
چه گل چیند از پنجه دست رساییکه خاری ز راه دلی بر ندارد
۳
گلم دست خالی است از سیر باغیکه تا سایه خار بی بر ندارد
۴
نچینم گل باغ آیینه ای راکه بویی ز خاک سکندر ندارد
صفحهٔ ۱ از ۲