خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۴۸۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نزاکت اینقدر نی برگ گل نی یاسمن داردبه هر عضو تو خوبی یوسفی در پیرهن دارد
۲
ز تاراج غمش راهی به دلها کرده ام پیدانگاهش سرگران از هر که گردد رو به من دارد؟
۳
چمن پیرا به رنگی امتحانم می کند هر دمبهار تازه ای در سایه هر نسترن دارد
۴
به بزمش بلبل و پروانه بسیارند می دانمزبان آتشین دارم که تاب یک سخن دارد
صفحهٔ ۱ از ۲