خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۴۸۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نه اشک است اینکه بی یاد تو در چشمم غلو داردنگاه از شوق دیدارت دل پر آرزو دارد
۲
گل پیمانه هم در دست ساقی غنچه می گرددمگر در سر هوای غنچه خندان او دارد
۳
شکست زلف او بسیار می دیدم چه دانستمکه بهر قتل من چون خط سپاهی در سبو دارد؟
۴
ز بس دل با خیالش می کند مشق پریشانیسر بند نسیم زلف او را مو به مو دارد
صفحهٔ ۱ از ۲