شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۵۵۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
شوق ره گم کرده‌ای از وادیِ دل می‌رسدگرچه پُر آواره است آخر به منزل می‌رسد
۲
کشتی موجم ز دریا بسته‌ام بار سرشکگر بود همراهی طوفان به ساحل می‌رسد
۳
پیرو دل گشته‌ام جایی که مقصد گمره استمی‌رود از راه صد جا تا به منزل می‌رسد
۴
گرم می‌جوشد به من خون شهیدی هر طرفمژده بی‌رحمیم از کوی قاتل می‌رسد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth