خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۵۹۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گه نگاهش کاروان چشم آهو میزندگاه چشمش راه یک بتخانه جادو میزند
۲
گریه کردم راه طعن دوستداران بسته شداز شکایت زخم شمشیر زبان بو میزند؟
۳
گرچه پُر طفل است پُر داناست در سنگیندلیگاه دشمن مینوازد گه دعاگو میزند
۴
آتش شوق از کجا و آب شمشیر از کجاخون ما ساغر به یاد تیغ ابرو میزند
صفحهٔ ۱ از ۲