خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۵۹۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به تغافل اگرم چشم تو رسوا نکندراز پنهان مرا ورد زبانها نکند
۲
هیچ غم نیست که از ما همه عالم ببرندتیغ مژگان تو قطع از ما نکند
۳
شده ام زخمی طفلی که چو از من گذردزیر لب خندد و از شرم تماشا نکند
۴
دارد امید هماغوشی خاک قدمیدیده من که به خورشید بغل وا نکند
صفحهٔ ۱ از ۲