خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۶۳۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کجا از آتش می گرمی خوی تو می آیدز شیران کی شکار چشم آهوی تو می آید
۲
نمی دانم چه گرمی کرده ای با او نهان از منکه دل تا می کند غافل مرا سوی تو می آید
۳
نمی خواهم که غیری از وفای خود سخن گویدز رشک اینکه از حرف وفا بوی تو می آید
۴
نسازد تا دلم خون کی گذارد پای در دیدهنگاهم چون ز سیر گلشن روی تو می آید
صفحهٔ ۱ از ۲