خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۶۵۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ساغری دارد به کف هر قطره باران بهارفیض ساقی گشته مفت باده نوشان بهار
۲
عیش بر هم می خورد خوی لطافت بار کیستاز هوا غافل مشو جان تو و جان بهار
۳
زخم کاری می برد رنگ از رخ (و) رخسار باغمی روم از همت تیغت به میدان بهار
۴
از گلستان مطلبم سرو و گل و شمشاد نیستشمع آهی کرده ام نذر شهیدان بهار
صفحهٔ ۱ از ۲