خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۷۰۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
همین دانسته چشمش جای می خون خوردن عاشقنمی داند نگاهش دیدن از نا دیدن عاشق
۲
فلاطون را به جوش آورد در خم همچو جوش میچه شد طفل است (و) خوابش می برد در دامن عاشق
۳
دو عالم گر رود بر باد ایمایی نمی داندچه پروا می کند از زیستن یا مردن عاشق
۴
اگر بویی ز یاری دارد آن بیگانه می گیردز چاک سینه صحرا سراغ گلشن عاشق
صفحهٔ ۱ از ۳