خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۷۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز یادش بس که هشیارم به خون خویشتن مستمنمیدانم کجا می میخورد دیگر که من مستم
۲
وجودم را عدم پیمانه تکلیف میبخشداگر در پیرهن مخمور باشم در کفن مستم
۳
مده پیمانه با پیمانه محشر چه خواهی کردتغافلپیشه وقتی میشوی آگه که من مستم
۴
به یاد جلوهای از شوق رویی باغها دارمبه پای سرو در رقصم به بوی یاسمن مستم
صفحهٔ ۱ از ۲