خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۷۲۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بس که خود را بسته دام بلا میخواستممحنت آسایش درد از دوا میخواستم
۲
یاد آن ذوق شهادت کز هجوم بیخودیزخم تیغ از سایه بال هما میخواستم
۳
ما و عشق دوست میگشتیم در صحرای دلسرزمینی بهر طرح کربلا میخواستم
۴
تا نمیماندم ز گرد توسنش همچون غباراینقدر همراهی از باد صبا میخواستم
صفحهٔ ۱ از ۱