شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۷۳۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
خراب آباد بودم عشق را معمار خود کردمشکست خاطر آسوده را دیوار خود کردم
۲
کمال دشمنی آیینه نقص است فهمیدمدل خصمی به هرکس داشتم آزار خود کردم
۳
شمار سبحه ایمانیانم کفر مشرب بودنفس دزدیدنی را حلقه زنار خود کردم
۴
نمی دانم چه خواهم کرد با سرشاری حیرتبه یاد چشم مستی ساغری در کار خود کردم
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth