شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۷۴۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ز خون دیده و لخت جگر رنگین شبی دارمنمی دانم چه می خواهم عجایب مطلبی دارم
۲
در ایام جوانی می کنم طی راه پیری راندارم قوت رفتار و سرکش مرکبی دارم
۳
ز پا افتاده ام دستی به جایی می توانم زداثرها هر قدم وقف سجود یا ربی دارم
۴
اثر محو دعای من تمنا مدعای منبه خون غلتیده راه خجالت یا ربی دارم
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth