شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۷۵۶

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
حرفی از شعله خویت به زبان می آرمشمع را همچو نی امشب به فغان می آرم
۲
غیرتم بین که ز تأثیر محبت هر دمتا نبردم دلت از دیده نهان می آرم
۳
گریه گرم و رخ زرد نظر کن که چو شمعچمن شعله به گلگشت خزان می آرم
۴
فهم آن بیهده گویی نکنم هرگز اسیراینقدر هست که حرفی به زبان می آرم
صفحهٔ ۱ از ۱
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth